موضوع : پژوهش | مقاله

تحمیل هژمونی ایالات متحده بر خاور میانه


کورتیس جونز ، از مقامات سابق وزارت امور خارجه ایالات متحده، پس از بازنشستگی به عنوان تحلیلگر مسائل بین الملل به فعالیت پرداخته است. کورتیس در طی مدت فعالیت خود در وزارت امور خارجه ایالات متحده، مشاغل و وظایف متعددی را درخاورمیانه برعهده داشته. وی که فارغ التحصیل دانشگاه بادوین و همچنین دانشکده نیروی دریایی ایالات متحده است، هم اکنون به عنوان عضو شورای سردبیری نشریه آمریکن پالیسی به تبیین نظرات خود در مورد رویدادهای جهان می پردازد.
مطلب زیر که در روزنامه توسعه چاپ شده است، برگردان مقاله ای است با همین عنوان که در آن نویسنده به بررسی موانع اعمال سیاستهای ایالات متحده در منطقه خاورمیانه پرداخته و درنهایت بر ضرورت نگاهی دیگر به مسئله خاورمیانه از سوی سیاستمداران واشنگتن تأکید می کند.


زیربنای سیاست های ایالات متحده در منطقه خاورمیانه را می توان تفاهمی دانست که میان پرزیدنت فرانکلین روزولت و سعود بر روی عرشه ناو یواس اس کوئینس ، در کانال سوئز در ماه فوریه 1945 صورت گرفت. این تفاهم که بدون آگاهی چرچیل، نخست وزیر بریتانیا، انجام پذیرفت، آغاز انتقال کنترل این ناحیه از بریتانیا به آمریکا و گسترش نفوذ ایالات متحده درمنطقه بود. فرآیندی که بیش از سه دهه به طول انجامید.
توافق روزولت مبنی بر تأمین امنیت خاندان سلطنتی سعودی در قبال دسترسی به منافع نفتی عربستان، پایه و اساس سیاست های سایر دولت های آمریکا را تشکیل می دهد. به طور کلی در طی نیم قرن گذشته، سیاست ایالات متحده درمنطقه خاورمیانه پیرامون تحقق سه هدف اصلی ذیل متمرکز شده است.
1ـ حفظ سلطه غرب در طی دوران جنگ سرد، بر منطقه ای که نقش واهمیت استراتژیک آن در دفاع از اروپا، از دوران ناپلئون آشکار شده بود.
2ـ حصول اطمینان از دسترسی به منابع نفتی خاورمیانه
3ـ حصول اطمینان از امنیت کشور اسرائیل و در چند ماه اخیر، هدف دیگری نیز به اهداف سه گانه فوق افزوده شده است.
4ـ سرکوب تروریسم ضد آمریکایی

سلطه منطقه ای
در طول دوران جنگ سرد، متحدین آمریکا، بریتانیا، اتحاد جماهیر شوروی را به عنوان تنها خطر خارجی تلقی می کردند. در طی این دوران تلاشهای بسیاری صورت گرفت تا کشورهای منطقه وارد پیمانها و معاهدات نظامی غرب (یا حداقل متمایل به غرب) شوند، تلاشهایی که باتوجه به رقابتهای منطقه ای و به ویژه اختلافات اعراب ـ اسرائیل توفیق چندانی دربر نداشت. دراین میان روسها نیز به دلیل کمبود منابع اقتصادی و سیاسی امکان سود بردن از این اختلافات را نیافتند.
از سوی دیگر با ایجاد موج مخالفت با نفوذ غرب در برخی کشورهای خاورمیانه و متلاشی شدن سیستم مستعمراتی بریتانیا و فرانسه، بسیاری از کشورها خواهان استقلال ـ نه فقط از لحاظ سیاسی، بلکه به معنای استقلال در تصمیم گیری و رهایی از سلطه دیگران ـ شدند. این امر باعث گردید تا غرب درموارد متعددی مجبور به دخالتهایی شود که عموماً نتایجی کاملاً ناخوشایند دربر داشت.
در سال 1956، بریتانیا، فرانسه و اسرائیل در مخالفت با اقدام دولت ناصر، رئیس جمهوری مصر، در راستای ملی سازی کانال سوئز اقدام به توطئه بر علیه این کشور نمودند. هدف از این توطئه ها نیز کاملاً مشخص بود: بازپس گیری کنترل کانال سوئز توسط بریتانیا و گسترش مرزهای اسرائیل.
شاید از معدود موضع گیری های منطقی ایالات متحده در خاورمیانه را بتوان در این زمان دانست. پرزیدنت آیزنهاور، با استفاده از قدرت اقتصادی ایالات متحده ارزش پوند استرلینگ را به شدت کاهش داده و موفق شد تا نیروهای اسرائیلی را به عقب نشینی از غزه و سینا وادارد. انگلستان نیز که با بحران اقتصادی روبه رو شده بود، از ادعای خود چشم پوشید.
این واکنش رامی توان آخرین واکنش معقول واشنگتن دانست. واشنگتن که پیش از این مقدمات کودتایی را درایران برنامه ریزی و اجرا نموده بود ـ کودتایی که به سهم خود در به قدرت رسیدن اسلامگرایان در انقلاب سال 1979 ایران نقش داشت ـ واکنش های غیرمنطقی بسیاری از خود نشان داده است. این واکنشها شامل مواردی چون کودتای نافرجام سوریه در سال 1957، تلاش برای تقلب در انتخابات ریاست جمهوری لبنان و به دنبال آن دخالت نیروهای دریایی آمریکا در سال 1958، قرارداد دفاعی با ترکیه در سال 1959 (که در طی سالهای اخیر اهمیت استراتژیکی یافته است)، تلاش مخفی برای سرنگونی ناصر در دهه 1960، حمایت اطلاعاتی از عراق در طول جنگ این کشور با ایران در دهه 1980 و نشان دادن چراغ سبز به اسرائیل برای به قدرت رساندن رژیمی دست نشانده در لبنان در دهه 80 می باشد و درنهایت باید مواردی چون عقب راندن نیروهای اشغالگر عراق از کویت در سال 1991 در جنگ خلیج (فارس) بدون هیچ استراتژی مشخصی، استقرار متعاقب نیروهای نظامی آمریکا در عربستان سعودی به بهانه دفاع از این کشور و سایر کشورهای منطقه در مقابل حملات احتمالی عراق و حتی ایران، اما درعمل برای دفاع از خاندان سلطنتی فاسد و منفعل حاکم بر این کشور در مقابل خطر شورشهای مردمی و پس از آن تلاش برای براندازی رژیم صدام در عراق توسط روشهای نامفهوم را نیز برشمرد.
برنامه و طرح سلطه آمریکا بر منطقه را می توان در سخنان کارتر در 23 ژانویه 1980 ـ که به دکترین کارتر معروف شد ـ به وضوح مشاهده نمود:
هر اقدامی توسط هر نیروی خارجی، برای کنترل خلیج (فارس) به مثابه حمله به منافع حیاتی ایالات متحده تلقی می شود.
ایالات متحده در مورد تأمین سلطه خود بر منطقه عموماً با دو مشکل اساسی روبه رو است، مشکلاتی که بریتانیا در طول دوران حضور خود درمنطقه هرگز با آنها روبه رو نشده است:
1ـ زمان استعمار به پایان رسیده است.
ایالات متحده که دیگر امکان استفاده از دولتهای دست نشانده وحمایت از آنها توسط چند گردان سرباز پیاده را مانند دوران حضور بریتانیا ندارد، تنها می تواند از نیروهای دریایی خود در منطقه استفاده کند. در حال حاضر 4 دریا از مجموع 6 دریای خاورمیانه عملاً تحت کنترل نیروی دریایی آمریکا است. تنها مورد استثناء در مورد تأسیس یک پایگاه هوایی را می توان به پایگاه اینجرلیک ترکیه منحصر دانست.
2ـ در عصر ارتباطات ماهواره ای، امکان دیکته سیاست به کشورهای دیگر و پنهان کردن آن از چشمان مردم ممکن نیست.
پس از سقوط اتحاد جماهیر شوروی وتجزیه آن در سال 1991، عملاً تنها خطر خارجی برای سلطه ایالات متحده در این منطقه نیز از بین رفت، اما خارج شدن شوروی از صحنه نیز نتوانست پایانی بر نگرانیهای ایالات متحده باشد. واشنگتن با مشکلات جدیدی نظیر قیامها و مخالفتهای درونی در کشورهای منطقه هم روبرو شد.
در سال 1981، پرزیدنت ریگان، به صراحت بیان نمود که ایالات متحده هرگز اجازه نخواهد داد که عربستان سعودی در دستان نیروهای مخالف، خارجی یا داخلی، بیفتد. در طی این دوران به نظر می رسد که ایالات متحده سعی در سلب حق تعیین سرنوشت را از مردم کشورهای خاورمیانه سلب می نمود، حقی که دولتمردان ایالات متحده در درون کشور خود به شدت آن را محترم می شمارند.

نفت
جرج کنان هدف اصلی سیاسی خارجی ایالات متحده در منطقه خاورمیانه را حصول اطمینان از تأمین سهم نامتناسب این کشور از منابع منطقه می داند. در میان این منابع قطعاً نفت بیشترین اهمیت را داراست. ایالات متحده با 5 درصد از جمعیت جهان، بیش از یک چهارم تولید نفت جهان را به مصرف می رساند.
پنتاگون عموماً یکی از اهداف برنامه های خود را حصول اطمینان از دسترسی به نفت عربستان سعودی می داند.
جرج واکر بوش، رئیس جمهوری ایالات متحده نیز با صراحت به رابطه میان نفت و امنیت ملی آمریکا اشاره کرده و معتقد است که امنیت ملی آمریکا بستگی به امنیت انرژی دارد و قطعاً کنترل عربستان سعودی توسط اسلامگرایان تبعات ویرانگری برای اقتصاد غرب خواهد داشت.

اسرائیل
هرچند دفاع از موجودیت اسرائیل، به ندرت به عنوان عامل توجیه گر دخالتهای آمریکا درمنطقه، بیان می شود،اما اهمیت این موضوع بر همگان آشکار می باشد. پرزیدنت روزولت در توافق خود با ملک سعود، که سه سال پیش از اعلام تشکیل اسرائیل صورت گرفت، به صورت کتبی به وی تعهد داد که ایالات متحده در فلسطین هیچ اقدامی بر علیه علائق و منافع اعراب انجام نخواهد داد اما پرزیدنت ترومن، پس از به قدرت رسیدن با تأکید بر تأثیرگذاری جامعه یهود در ایالات متحده، تمامی تعهدات را به فراموشی سپرده و از طریق مجمع عمومی سازمان ملل، قطعنامه تقسیم فلسطین (در سال 1974) را به تصویب رسانید.
در طی نیم قرن گذشته، حمایت ایالات متحده از اسرائیل هر لحظه شدت یافته و اتحاد نظامی میان آمریکا و اسرائیل نیز اکنون مدتهاست که شکل رسمی به خود گرفته است. در سال 1970 توافق تبادل تجهیزات نظامی میان دو کشور منعقد شده ودر سال 1981 معاهده همکاریهای استراتژیک در قبال خسارات و تهدیدات احتمالی در خاورمیانه امضا شد و سرانجام در سال 1983، ریگان مشارکت استراتژیک با اسرائیل را از اولویتهای سیاست کشور دانست.
اسرائیل، بزرگترین دریافت کننده کمکهای اقتصادی آمریکا در سطح جهان می باشد و حتی میان کمکهای اقتصادی پرداخت شده به سایر کشورهای منطقه (شامل مصر، ترکیه، اردن و دولت خودگردان فلسطین) ونرمش آنها در برخورد با اسرائیل رابطه ای غیرقابل انکار وجود دارد.
در 5 نبرد از مجموع 6 نبرد میان اعراب و اسرائیل (به استثنای نبرد سوئز در سال 1956) اسرائیل از حمایتهای گسترده سیاسی، اقتصادی و لجستیک ایالات متحده برخوردار بوده است. قرارداد کمپ دیوید که در سال 1978 منعقد شد. هرچند یک پیروزی سیاسی برای مصربه شمار می رفت (بازپس گیری صحرای سینا)، اما برای اسرائیل نیز فتحی به یادماندنی بود و باعث شد تا این کشور بدون هیچ محدودیتی در اراضی اشغالی به اعمال سیاستهای خود، بپردازد. در قیامهای مردمی 93ـ1987 و 2000 تاکنون، واشنگتن همواره به حمایت از اسرائیل پرداخته است.
در عرصه سیاست آمریکا، امنیت اسرائیل توجه تمامی رؤسای جمهوری این کشور را به خود جلب نموده است.بیل کلینتون طرح مهار دوگانه ایران و عراق را تنها به خاطر حصول اطمینان از تأمین اسرائیل درنظر گرفت.
این طرح عملاً هیچ بازده دیگری در منطقه برای ایالات متحده دربر نداشت.در سازمان ملل نیز ایالات متحده دراکثر موارد علی رغم مخالفت اکثریت اعضا، همواره در کنار اسرائیل قرار گرفته و به نفع این کشور رأی داده است.
در دهه 1990 تروریسم که در خاورمیانه از آغاز دهه 1940 پدیده شناخته شده ای است، آمریکا را از نقطه ای که هرگز تصور آن را نمی کرد، هدف حملات خود قرار داد. یک سازمان بنیادگرا که به رهبری اسامه بن لادن سعودی سالها در کنار مجاهدین افغان بر علیه روسها به نبردپرداخته بود، پیکان حملات خود را متوجه واشنگتن نمود.
هرچند القائده مسئول بسیاری از عملیات شدید و پرتلفات به تأسیسات و سازمانهای آمریکائی در عربستان (مرکز استقرار نظامیان)، آفریقا (سفارتخانه آمریکا)، عدن (ناو یواس اس کول) و درنهایت ایالات متحده (برجهای دوقلو) شناخته شده است ولی تمامی این اقدامات از لحاظ سیاسی برای دولتمردان ایالات متحده قابل تحمل بود، اما حملات 11 سپتامبر 2001 به برجهای دوقلو و پس از آن به مقر پنتاگون، دیگر مسأله ای نبود که بتوان از آن صرفنظر کرد.
هزینه ای که ایالات متحده در اثر این حمله مجبور به پرداخت آن شد، باتوجه به حجم ویرانی و تعداد افرادی که جان خود را از دست دادند، آنچنان گزاف بود که واشنگتن راهی جز واکنشی سریع و گسترده برای خود تصور نمی دانست.
در یک جهان ایده آل، شاید این امکان وجود داشت که ضمن ارجاع این موضوع به دادگاه بین المللی، واشنگتن به بررسی سیاستهای خود پرداخته و علت رشد احساسات ضد آمریکایی و بروز آن به این شکل خشن را ارزیابی کند، اما در جهان واقعی که تحت سیطره تنها یک ابرقدرت قرار دارد که از فرهنگی خشن و رزمجویانه برخوردار است، واکنش جرج بوش به صورت خودکار مشخص بود: اعلان جنگ بر علیه تروریسم و درخواست سر اسامه بن لادن.
نبرد برعلیه نیروهای شبح مانند تروریستها شاید چندان شبیه جنگی تمام عیار نباشد، اما قطعاً یک عملیات پلیسی نیز نیست. براستی آیا در طول تاریخ سابقه دارد که مهاجمین همزمان با پرتاب بمب مایحتاج اولیه زندگی مردم را نیز به سر آنان فرو بریزند؟
بوش هم اکنون با یک پارادوکس روبرو است. او باید اعضای القائده را به سرعت شناسایی و این شبکه را کاملاً نابود سازد، بدون اینکه باعث کشتار بیشتر مردم افغانستان شود چرا که این امر قطعاً باعث شکسته شدن ائتلاف نبرد بر علیه تروریسم خواهد گردید.
اگر بوش در این راه موفق گردد، جامعه بین المللی صرفاً احساس خواهد کرد که عدالت تحقق یافته است اما در صورتی که موفق به انجام این عمل نگردد، آنگاه قطعاً باید با خفت و خواری شکست خود را بپذیرد. شاید بوش در آن زمان حسرت بخورد که چرا راه حل دیپلماسی را انتخاب نکرده است!
بازبینی سیاستها
حوادث 11 سپتامبر، مسأله تروریسم ضد آمریکایی را از یک نگرانی، به اولویت ملی تبدیل کرد. رئیس جمهوری ایالات متحده در راستای تشکیل ائتلاف ضد تروریسم برخی از سیاستهای واشنگتن را مورد بازبینی قرار داد. از دیدگاه من، برای مقابله با تروریسم باید سه نکته اساسی را در نظر داشت:
1ـ مقابله با خطرات احتمالی آتی
2ـ تنبیه عاملین
3ـ بازبینی و تصحیح سیاستهایی که باعث بروز تروریسم شده است.
تا پیش از حوادث 11 سپتامبر، واشنگتن ادعا می کرد که کشورهای خاورمیانه با حمایت بشر دوستانه ایالات متحده روند پیشرفت به سوی دمکراسی و صلح را طی می کنند. کشورهای طرفدار غرب نیز عموماً از امنیت خوبی برخوردار بودند. اسرائیل و ترکیه نیز با امنیت کامل در اردوگاه ایالات متحده حضور داشتند وآمریکا مدعی بود از سرکشی و تمرد ایران و عراق نیز کاسته شده است. تداوم روند صلح خاورمیانه نیز عملاً باعث شده بود تا اسرائیل موقعیت خود را تثبیت کند. به نظر می رسد که اسرائیل آموخته است که چگونه در کنار مبارزات فلسطینی ها به زندگی ادامه دهد.
اوضاع تا پیش از 11 سپتامبر به گونه ای بود که ایالات متحده حداقل از نحوه کارکرد سه سیاست اصلی خود در منطقه احساس رضایت کامل می کرد. این سه سیاست عبارتند بودند از:
1ـ کسب حمایت همه جانبه برای اسرائیل
2ـ پاداش دهی به کشورهایی که به همراهی ایالات متحده می پرداختند
3ـ تنبیه کشورهایی که به همراهی واشنگتن نمی پرداختند
اعضای گروه اخیر، لیست سیاه آمریکایا به عبارت دیگر کشورهای تروریست یا کشورهای نگرانی آفرین را تشکیل می دادند.
اما 11 سپتامبر سیاه، برنامه ریزان آمریکایی را مجبور ساخت تا نگاهی دوباره به خاورمیانه بیاندازند.
این نگاه دوباره از دیدگاه بسیاری، دنیایی جدید را فراروی سیاستمداران گشود. آنها درک کردند که:
1ـ رژیمهایی که ایالات متحده به آنها امید بسته است، عموماً رژیمهایی فاسد، سرکوبگر و به صورت روزافزونی مورد تنفر مردم می باشند. هیچیک از این رژیمها هرگز نمی توانند نماینده مردم خود باشند. حتی اسرائیل نیز هرگز نتوانسته است راهی پیدا کند تا برای شهروندان غیریهودی خود حقوقی یکسان قائل شود.
2ـ مرزهای خاورمیانه که غالباً توسط قدرتهای استعماری شکل گرفته است، غیردائم و مصنوعی است. یمن جنوبی ناپدید شده. لبنان ممکن است بار دیگر به سوریه ملحق شود و کشورهای حاشیه خلیج (فارس) بقایایی مانده از دوران قبیله گرایی و استعماری باشند.
3ـ هرچند ایالات متحده خود را به عنوان یک میانجی متعهد برای نزدیک ساختن دشمنان سنتی به یکدیگر (مانند اعراب و اسرائیل، عراق و ایران و...) معرفی می نماید اما هرگز نتوانسته است در مقابل وسوسه فروش سلاح به هر دوطرف در گیری مقاومت نماید.
4ـ ایالات متحده در توهم ابرقدرت منفرد جهان، استانداردهای دوگانه ای را اعمال می کند. شاید مثال بارز این موضع برخورد نظامی واشنگتن با عراق به بهانه تلاش برای دستیابی به سلاحهای هسته ای و مقایسه آن با تحمل و حتی مشارکت در برنامه های هسته ای اسرائیل می باشد (همچنین توجه به حذف ناگهانی تحریمهای پاکستان نیز بسیار مفید است).
ایالات متحده در خارج از مرزهای خود بسیاری از ارزشها را زیر پا می گذارد. سیاست واشنگتن هیچ ارزشی برای زندگی شهروندان غیر آمریکائی قائل نیست. وزیر کشور ایالات متحده در پاسخ به پرسشی در زمینه تأثیر تحریمهای اقتصادی بر میزان مرگ و میر کودکان عراقی تنها به ذکر یک جمله اکتفا می کند. ما تصور می کنیم این اقدامات ارزش بهای پرداخت شده را دارد.
5ـ یکی از منافع و علایق حیاتی آمریکا، امنیت اسرائیل است، امنیت اسرائیل اصولاً ناقض سایر منافع آمریکا است. چرا که یک کشور یهودی عملاً با محیط غیریهودی اطرا ف خودسازگار نیست. بنابراین امنیت مطلق برای یکی معادل عدم امنیت مطلق برای دیگری است.
رئیس جمهوری ایالات متحده، پس از 11 سپتامبر در سیاستهای خود نشانه هایی از تغییر را بروز داده است. پایان بخشیدن به تحریمهای پاکستان، محکومیت سرکوب مردم چچن توسط روسیه و درنهایت اعلام حمایت از کشور فلسطین مواردی از این قبیل می باشند.
با این وجود باز هم باید بازبینی های وسیعی در سیاستهای خارجی آمریکا صورت گیرد. اقدامات فوق را هرگز نمی توان گامی به جلو دانست.
اگر ایالات متحده تبدیل به آماج حملات مردم خاورمیانه گردد، واشنگتن قطعاً باید هزینه لجاجت و سرسختی در مورد سیاستهای فعلی خود را با هزینه مصالحه و تصحیح این سیاستها سنجیده و انتخابی معقول انجام دهد، باید در ذهن داشت که با نابودی بن لادن، تروریسم نابود نخواهد شد. تروریسم برنده ترین و اصلی ترین سلاح ضعفا در مقابل افراد قوی است.
ایالات متحده تنها در صورتی می تواند خود را از شبح مخوف تروریسم رها شده ببیند که صلح بار دیگر به خاورمیانه بازگردد و بازگشت صلح به خاورمیانه مستلزم تصحیح و کاهش تعارضات موجود در سیاستهای ایالات متحده می باشد.

 

منبع: / روزنامه / توسعه ۱۳۸۱/۰۵/۱۱
نویسنده : کورتیس جونز

نظر شما